ان شناسد که ز خود یکسره فانی باشد
گره از زلف خم اندر خم دلبر واشد
زاهد پیر چو عشاق جوان رسوا شد
چه شد که امشب از اینجا گذرگاه تو شد

مگر که اه من خسته جاده راه تو شد
دست از دلم بدار که جانم به لب رسید
اندر فراق روی تو روزم به شب رسید
در دلم بود که ادم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد مهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
بر روی من نمیخندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ جانم بر لب امد
بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
بیا شمعی به بالینم بیفروز
بیا شمعی به تابوتم بیاویز
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که این مرگ است که بر در می زند مشت
بیا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهائیم کشت
وای بر دل ارزوی باطلی دارم هنوز
روح و جانم را بردند ماهرویان سنگ دل
وز پی دل میروم کین نیست ارامم هنوز

بار اول را دلم گفت بیا من پی او
رفتم و در طمع عشق روانم هنوز
عشق اول در پی فرهاد خود در بیستون
تیشه ای انداختم کانجاست فرهادم هنوز
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش ميشد دفتر تقويم عشق

حرفي از روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود قرباني نداشت
